تربیت کودک

داستان درخت بخشنده

شل سیلور استاین در 1930 در شیکاگو بدنیا آمد و از نوجوانی به نوشتن روی آورد. او یکی از محبوبترین نویسندگان کودک است. او در برخی از کتاب های کودکان، بویژه در کارهای آغازینش خود را با نام عمو شلبی معرفی کرده است.

سیلور استاین شهرت خود به عنوان نویسنده ادبیات کودک مدیون کتاب "درخت بخشنده" است که از دید او ، داستانی درباره دو نفر بود: یکی که می بخشد و دیگری که می گیرد . داستان در مورد درختی است که سایه، میوه، شاخه و حتی کنده اش را میبخشد و باعث شادی پسر کوچکی می شود.

متن داستان

روزی روزگاری درختی بود ….
و پسر کوچولویی را دوست می داشت .
پسرک هر روز می آمد
برگ هایش را جمع می کرد
از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .
از تنه اش بالا می رفت
از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
و سیب می خورد
با هم قایم باشک بازی می کردند .
پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .
او درخت را خیلی دوست می داشت
خیلی زیاد
و در خت خوشحال بود
اما زمان می گذشت
پسرک بزرگ می شد
و درخت اغلب تنها بود
تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ،
سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . »
پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست .
می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .
من به پول احتیاج دارم
می توانی کمی پول به من بدهی ؟
درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم »
من تنها برگ و سیب دارم .
سیبهایم را به شهر ببر بفروش
آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .
پسرک از درخت بالا رفت
سیب ها را چید و برداشت و رفت .
درخت خوشحال شد .
اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت …

 

و درخت غمگین بود
تا یک روز پسرک برگشت
درخت از شادی تکان خورد
و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش »
پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،
زن و بچه می خواهم
و به خانه احتیاج دارم
می توانی به من خانه بدهی ؟
درخت گفت : « من خانه ای ندارم
خانه من جنگل است .
ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری
و برای خود خانه ای بسازی
و خوشحال باشی . »
آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد
و درخت خوشحال بود
اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت
و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد
با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :
« بیا پسر ، بیا و بازی کن »
پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم .
قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟
درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز
آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی
و خوشحال باشی .
پسر تنه درخت را قطع کرد
قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد .
و درخت خوشحال بود
پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین
درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم
اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو
پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام
و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟
درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند
و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند …

 

کپي برداري از مطالب سايت فقط با اجازه کتبي يا ذکر منبع مجاز است. کليه مطالب پرنت يار ترجمه و گردآوري بوده و کپي نمي باشد. هر گونه کپي برداري و استفاده غير مجاز از مطالب سايت پيگرد قانوني دارد.

خوانده شده 970 بار آخرین ویرایش در دوشنبه, 14 تیر 1395 ساعت 11:31
نظرات کاربراننظر خود را وارد کنید
میانگین نظرات کاربران
  • کاربردی (0.0/10)
  • مفید (0.0/10)
نظر خود را وارد کنید
  • /10
    کاربردی
  • /10
    مفید
این مورد را ارزیابی کنید
(14 رای‌ها)
محتوای بیشتر در این بخش: « قصه های مجید داستان سیندرلا »

خبرنامه

با عضویت در خبرنامه پرنت یار از آخرین اخبار و مقالات سایت از طریق خبرنامه ایمیل مطلع شوید

اطلاعات تماس

تلفن : 88259134-021
پست الکترونیکی: info@parentyar.com


جهت درخواست تبلیغ با ایمیل

ads@parentyar.com

یا تلفن شرکت تماس بگیرید

آگاهی از تعرفه ها